خانه اخباردل‌نوشته تلنگری به نام تولد

تلنگری به نام تولد

توسط محمد‌حسین عامری

18 تیر 1398 پایانی بر 28امین دور از گردشم به دور خورشید و آغازی بر گردش 29 امم گشته است.

شاید هرچه بگویم از قلیان احساس نشات بگیرد، اما واقعیت این است که انگار وقت حساب است.

انگار 365 روز و هر روز با 86400 ثانیه در برابرم قد علم کرده اند که چه کردی با ما؟

31 میلیون 536 هزار ثانیه از زندگی ات را صرف چه کردی؟

کجا خرجمان کردی؟

به چه بهایی ما را تاخت زدی؟

چرا باید 365 روز دیگر در حسابت واریز شود؟

به کدامین دلیل باید حسابت شارژ شود؟

چه کرده ای که لایق ادامه باشی؟

این سوالات بر دور سرم می گردند.

انگار هر سال آبستن 364 روز پر حادثه است و یک روز پر از حساب که به اندازه آن 364 روز دیگرش تو را به چالش می کشد.

گویی کیک و شیرینی تولد برای از بین بردن تلخی از کام ماست و الا اگر زادروز شیرین بود که شیرین کامی نیاز نداشت. کادوی تولد می دهند که بگویند ما نیز در غمت شریکیم سخت نگیر چه بخواهی چه نخواهی پیر می شوی. البته هر از خواب پریدنی مبارک است، مبارکی تولد شاید از این جهت باشد که تلنگریست که خواب غفلت را از چشمهایمان می پراند.

انقلابی در درونت به پا می‌کند، وجدان خفته و سوال های سر به مهرت را بیدار می کند و خواب آرامت را لااقل برای چند ساعتی از چشمانت می رباید.

نمی‌دانم چرا حساب پس دادن چنین تلخ و عین جان دادن عذاب آور است. گویی 364 روز در خواب بودی و امروز دوباره گریه کنان بیدار شده ای.

تولد عجب تلنگر سخت و محکمی است که تنت را به لرزه می اندازد. حس و حال فرش دستباف 28 ساله ای را دارم که آویزانم کرده اند و با چوب بر گرده ام می کوبند تا خاک و خل از بدنم بزدایند و ببیند در دلم چه پنهان کرده ام. تا اعترافم به عجز و ناتوانی ام به تغییر جهان مرا به این برساند که جز خود توان تغییر ندارم.

گویی هر سال که می گذرد چوب ها پرتوان تر و جاندار تر بر پشتت می خورد، بر در گوشم نجوا میکنند نکند که بیش از توانت بار گرفته باشی؟ نکند با جهان پیرامونت پیوندی نا گسستنی خورده باشی که دلت نخواهد از آن جدا شوی.

هر سال تکراری است بر لحظه تکرار نشدنی چشم گشودنت بر هستی، بر گوشت می زنند که اشکت بیاید و صدای گریه ات بلند شود و دیروزت فراموش نکنی و عُجب و خودپسنی و تکبر و خودبینی تو را از دیروزت غافل نکند.

شاید وسط اینهمه بگیر و ببند و انقلابی که در درونت به پا شده است همینکه جان در بدن داری و نفس می کشی امیدبخش فردایی باشد که در پیش است. امروز به زیر بار کتک خِرد و عقل بدن درد می گیرم که از فردا مثل امروز و دیروزم نباشم اما حیف که بدن آسایش طلبم را می شناسم چون عادت دارد تا 364 روز بخوابد تا خستگی امروز را از تن به در کند.

امیدوارم این بار بتوانم افسار زندگی را محکمتر به دست بگیرم و و بر دهان اسب سرکش نفسم لگامی بزنم و این پر هیبت اسب شهوت و غضب را چنان بتازانم که جز گاو آهن عشق به دوش نکشد و جز برای احقاق حق مظلوم فریاد سر ندهد.

چشم ها را باید شست و قلم ها را زمین گذاشت که امروز وقت عمل به همه نکرده هایم فرار رسیده است، شاید بزرگترین درس این انقلاب درونی ام همین باشد که فقط به دانسته هایت عمل کن و عامل باش.

زنگ خطری که نزدیک شدنم به خط پایان را با فشردن تپانچه بادی سالگرد تولدم در کنار گوشَم می چکاند.

نمی دانم چه هست و چه شده است اما خوب می‌دانم که 28 سال است که نمی‌دانم و خوب می‌دانم که عمق نادانسته هایم به اندازه ی کهکشان ها بی کران است که تاب و تحمل تصور نادانسته هایم از درک و فهمم خارج است.

هر روزتان بهروز

ارادتمند و دوستدارتان محمد حسین عامری 18 تیر 1398 مصادف با 9 جولای 2019 میلادی ساعت 10 و35 دقیقه صبح

5/5 - (1 امتیاز)

related posts

پیام بگذارید